آقای قیچی گفت: تقصیرکارآقای سوزن میخی است.آقای سنجاق قفلی گفت:نه، تقصیرکارسوزن میخی نیست، بلکه تقصیرکارآقای نخ است.خلاصه هرکس چیزی می گفت.هیچ کس نمی دانست که چه کسی آینه ی خانه ی آقای دکمه راشکسته است. ناگهان صدایی شنیدند.آقای کاموا گفت: آقای دکمه، من واقعاً معذرت می خواهم. امیدوارم که هیچ وقت این کاررا نکنم.آن وقت همه خوشحال شدند.
فرزانه حقیقی- کلاس سوم
یک شهرزیبا وقشنگی بود به نام شهرخیاطی ها. یک روزکه همه آنها مشغول کار بودند، یک اتفاق بدی افتاد.همه فکرمی کردند قیچی این کار را کرده است. سوزن گفت: قیچی کارخیلی بدی کرده است.دکمه ها رفتند وکش را ازخواب بیدارکردند. وقتی برای کش کاربد قیچی راتعریف کردند،کش با قیچی دعوا افتاد. دکمه ها آمدند و آنها را ازهم جدا کردند. سوزن به کش گفت: چرا با هم دعوامی کنید؟ کش گفت: اول قیچی شروع کرد. دکمه ها گفتند:ا صلاً کار قیچی نبود.بعد همه فهمیدند که کار سنجاق قفلی است.
حانیه شجری
آقای قیچی گفت: تقصیرسوزن است دل دکمه را برید والان هم دکمه دارد گریه می کند. آقای نخ گفت: من هم دیدم، مقصر سوزن نبود، مقصردکمه بود که خودش تکان خورد وسوزن هم ترسید وحواسش پرت شد.همه شهرجعبه خیاطی به دیدن دکمه رفتند وبه اوسلام کردند.دکمه گفت:تقصیرخودم بود که تکان خوردم. سنجاق قفلی گفت:من دیدم که تقصیرسوزن بود من مطمئنم.
کیمیاکاربزرگ- کلاس سوم
آقای قیچی گفت: همش تقصیرسوزن است چون اوهمیشه دعوا راه می اندازد. او همیشه می خواهد خودش با خودش بازی کند اودوست ندارد که ما هم با او بازی کنیم. وبعد قیچی و کش و نخها و صابون خیاطی رفتند با هم بازی کنند قیچی گفت: ما با هم بازی می کنیم و آنها به فکراین بودند که چه بازی بکنند و بعد نخ گفت: فهمیدم من یک بازی بلدم وبعدآنها با هم بازی کردند وبعد سوزن تنها ماند وفهمید که با خودش بازی نکند وبعد از قیچی و نخها و صابون خیاطی معذرت خواست.
ساراسادات سیدی- کلاس سوم
یک روز درشهر خیاطی اتفاقی افتاده بود دلم براتون بگه که: یک روز نخ داشت در خیابان راه می رفت که برای خودش وبچه هایش میوه بخرد. نخ داشت نزدیک خانه اش می شد که به داخل خانه برود یکی دنبالش بود. اگه گفتید چه کسی بود؟ آن سوزن بدجنس بود. نخ خانم داشت به خونه می رفت که آقا سوزن بدجنس آمد و آمد تا اینکه یکهو رفت توی د ست خانم نخه. یک دفعه همه مردم جمع شدند و رفتند به بیمارستان. بچه ها آن موقع سوزن خوب شد و ازنخ عذرخواهی کرد و همیشه همه سوزن را دوست داشتند.
صباوحدتی
یک روز درشهرخیاطی آشوبی درست شده بود وهمه فکرمی کردند این آشوب توسط سوزن انجام شده ولی اصلاًاین طورنبود. تقصیرقیچی بود که نخ مهربان را قیچی کرده بود وآشوب به پا شده بود. چون همه نخ را دوست داشتند ونخ تمام شده بود. همه ناراحت وغمگین بودند.چند روزبعد فهمیدند کارقیچی است و فهمیدند تهمت بزرگی به سوزن زده اند.
شقایق نعمتی- کلاس سوم
شهری به نام خیاطی بود که همه باهم مهربان بودند. درآنجا یک اتفاقی افتاد. سوزن خود را به نخ فروکرد. اتفاقاً نخ خواب بود نخ بیدارشد و سوزن پا به فرارگذاشت. نخ فهمید و ازدست سوزن عصبانی شد. نخ به صابون، متر و کش گفت. همه ناراحت شدند و سوزن به خیابان آمد و هیچکس به او اهمیت نمی داد. او ناراحت شد و ازنخ معذرت خواهی کرد. و نخ قبول کرد.
نگین ریخته گرزاده- کلاس سوم
روزی روزگاری چند سوزن، کش و قیچی و نخ بودند که یک روز با هم دعوا می کنند اما ما نمی دانیم آنها سرچه چیزی با هم دعوا می کنند. اما صدایشان آنقدر بلند بود که معلوم بود مقصرچه کسی است. مقصراین داستان ما سوزن است. چون تیزاست برای همین او را مقصر می گیرند. مثلا ًقیچی می گفت : تو مقصر هستی. خلاصه همه سوزن را مقصرمی گرفتند. بیچاره سوزن خیلی غمگین شده بود. آیا شما می توانید آنها را آشتی بدهید؟
فهیمه شاهی
روزی روزگاری ننه همدم، نخ وسوزن را برداشت و لباسهای پاره را دوخت. بعد جعبه ی نخ و سوزن را سرجایش گذاشت. جعبه تکان خورد. سوزن خورد به دست نخ و آنها تا بعد از ظهربا هم دعوا کردند. خلاصه همه می گفتند تقصیر سوزن است. سوزن گفت: مگر ننه همدم لباس ندوخت؟ نخ گفت: چرا. بعد سوزن گفت: خب دیگر جعبه تکان خورد برای همین من به نخ خوردم وهمه فهمیدند چه اشتباهی کردند.
عادله غفاری- کلاس سوم
آقا قیچی گفت: سوزن این کار را کرده، او تیز است و برای اینکه از کش کینه به دل داشته، او را سوراخ کرده است. سوزن ناراحت شد و گفت:من این کار را نکرده ام. اما مردم حرف او را باور نکردند واو را به مدت 6سال حبس کردند. اوناراحت شد. کش روز به روز حالش بدتر و بدترمی شد. اما ماجرا از آن قرار بود که قیچی موقعی که داشت رانندگی می کرد حواسش نبود و محکم به شکم کش بیچاره زد و او به سوزن تهمت زد. یک سال بعد همه فهمیدند ماجرا از چه قرار است. قیچی به زندان رفت و9 سال حبس شد.کش هم حالش خوب شد.
مائده قاسمی-کلاس سوم
روزی روزگاری درشهر خیاطی اتفاقی افتاد. روزی صابون خیاطی درخیابان راه می رفت که ناگهان دید آن طرف خیابان دعواشده است. رفت ببیند چه شده است و برای چه دعوا می کنند جلورفت وگفت:چه شده است چرا دعوا می کنید؟ قیچی جواب داد: وقتی خانواده دکمه ها برای قدم زدن به پارک رفتند، پایشان روی سوزن رفت. حالا سوزن شکایت می کند. صابون گفت: همین باعث دعوای شما شده است؟ بروید وهمدیگررا ببوسید. دکمه ها و سوزن همدیگر را بوسیدند و این موضوع به خوبی وخوشی تمام شد.
یاسمن کبیری- کلاس سوم
درشهرجعبه خیاطی، تولد سوزن بود. سوزن به قیچی گفت: من نخ را دعوت نمی کنم. دکمه گفت: چرا؟ نخ می تواند لباس تولدت را بدوزد. سوزن گفت به یکی دیگرمی دهم. قیچی گفت: نخ در دوختن ماهراست. سوزن پشیمان شد و گفت: راست می گویی حق با توست امشب درتولد سوزن ونخ آشتی کردند و قول دادند که دیگربا کسی قهرنکنند.
صدیقه اسماعیلی- کلاس سوم
ملیحه حیدری مربی ادبی