تبليغاتX
دریا

دریا

شامل بخشهای هنری ، ادبی ، کاردستی ، فرهنگی ، عکاسی

از اول ماه رمضون دور سفره دعانشستیم یک صفحه از قران رو خوندیم تنگ دعا رو برداشتیم و دعاهای رنگی رو توی تنگ انداختیم مطمئنیم بودیم که دعا های رنگی بچه ها حتما قبول می شه تا دیروز دور سفره ی دعا یکی از بچه ها خوب مهرهی تسبیح بر نداشت . گفت : من دعا ندارم تعجب کردیم برای اینکه از اول ماه رمضان تا حالا چند بار اومده و دعا  کرده . خیلی صمیمی گفت : ما خونه مون خیلی کوچیکه من همیشه آرزو داشتم که یک خونه بزرگ داشته باشم . از اول ماه رمضون هم همین دعا رو می کردیم تا دیشب بابا اومد خونه و گفت یک خونه پیدا کرد ه حالا من برای خودم یک اتاق دارم خدا دعای رنگی منو قبول کرده .نمی دونستم چی بگم . یه بغض توی گلوم نشسته بود دو  تا از بچه های دیگه هم اومدن و تعریف کردن که دعاهای رنگی شون قبول شده با خودم گفتم : به خاطر  بچه ها هم که شده دعاهای رنگی شون قبول بشه .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت15:0توسط دریا | |



خورشید خانوم آفتاب کن

تابستان کم کم داره تموم می شه این مدت کانون یه جورای چشم امید بچه ها بود چون همه جور برنامه داره و می شه هر کسی با هر سلیقه ای یک فعالیت رو انجام می ده .تابستون کلاس های هنری و ادبی و فرهنگی

خیلی شلوغ تر از طول سال تحصیلی هست امسال هم مثل هر سال مرکز چهار مشهد کلاس های هنری و ادبی و فرهنگی ربرگزار کرد تقریبا 16 کلاس با سیصد عضو کودک و نو جوان و دختر و پسر این کلاس ها شامل خوشنویسی ،نقاشی ،نمایش خلاق ،نمایشنامه نویسی ،ویترای ،تصویر گری کتاب کودک ،کاردستی ،انیمیشن ...

بود . آثار بچه ها در نمایشگاهی به نام "خورشید خانوم آفتاب کن " به نمایش گذاشته شده است .

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت12:51توسط دریا | |

                     



ماه رمضان است بچه ها در این ماه می بینند که بزرگتر هایشان چگونه تمرین می کنند تا خوب باشند نمازهایشان را سر وقت می خوانند قران می خوانند و دعا می کنند تصمیم گرفتیمبه بچه ها دعاهای شیرین را یاد آوری کنیم برای دیگران دعا کنیم ارزوی اتفاقات خوب برای دوستان و تمرین مهربانی پس در قسمت ورودی کتابخانه یک نشریه کوچک نصب کردیم و دعاهای شیرین بچه ها را در آن نوشتیم .البته هر چند روز یک بار  دعای شیرین تغییر می کند . 




+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت13:8توسط دریا | |



بچه ها هر روز ساعت ده تا یازده و بعد از ظهر ها ساعت چهار تا پنج دور سفره دعا می نشینند و یک صفحه قران می خوانند و از تنگ دعاهای رنگی یک مهره تسبیح بر می دارند . و دعایشان را توی دلشان می گویند بعد دستهایشان معطر می شود . اسامی این بچه ها نوشته می شود و بعد از ختم قران روز های پس از شبهای قدر آَ درست می کنیم و بچه هایی که در خحواندن قران سهیم بودند آش را سر سفره های افطارشان می برند البته در پایان برنامه ی هر روز هر کدام از بچه ها یک هدیه کوچک می گیرند .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت12:59توسط دریا | |

بیا مهمونی

نگاهم به آسمان است  انگار فرشته ها با ستاره ها  بازی

  می کنند . صدای قرآن خواندن پدر را می شنوم یک فرشته

 از آسمان پایین می آید و آرام در گوشم می گوید : بیا بیا

 مهمونی ،خدا دعوتت کرده ! بلند می شوم که رو ی بال فرشته

 سوار شوم به آسمان بروم . اما فرشته میگوید : نه مهمونی

 همین جاست روی زمین کنار سفره های سحری و افطاری .

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت12:52توسط دریا | |

                                     



کلام خدا کنار تنگ دعا

به یاد دارم ماه رمضان های خیلی وقت پیش را وقتی کودکی بیش نبودم . نگاهم پر می کشید تا قران دست پدر بزرگ وقتی با رادیو نجوا می کرد . قران بزرگ بود .قران مقدس بود و من کوچک بودم و وضو نداشتم . با خودم فکر می کردم می شود روزی من هم قران بخوانم حتما باید بزرگ باشم آن وقت احساس کردم فاصله ی من تا قران یک عالمه است . اما حالا اینجا توی سفره ی دعا تنگ دعاهای رنگی وشیرین است کنار هدیه خواندنی که روی رحل است . اینجا بچه ها فقط به اندازه یک دانه تسبیح تا قران فاصله دارند . بچه ها دوست قران هستند و می توانند هر قدر هم که کوچک باشند  یک برگه از قران را بخوانند و بعد با یک دانه تسبیح دعایشان را زودی به آسمان برسانند تا دعاهایشان پشت چراغ قرمز آسمان نماند .

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت12:43توسط دریا | |

 

بهار می آید آری .گل و زمین و آسمان خوشحال می شوند. دور نیست. ما و تمام بچه ها کتابخانه منتظر این لحظه هستیم .  برای همین دور یک میز جمع شدیم در مورد انتظار زمین و برای آمدن بهار و گل برای تمام شدن زمستان حرف زدیم مثل امدن امام زمان مثل تمام شدن انتظار برای  آمدن کسی که همه ی کائنات منتظر آمدنش هستند . بچه ها نوشتند و ما هم  نوشتیم بچه هابا زبان خودشان و مربیان هم با قلمشان و بعد تصاویر را انتخاب کردیم و اهنگی گذاشتیم تا حس انتظار را تداعی کند . و بعد یک فیلم کوچولو ساختیم وسی دی  آن را تقدیم کردیم به همه ی منتظرانی که دور و برمان بودند .نوشته ها ی بچه ها خیلی زیبا بود .

بهار کی می ایی ؟ من خیلی سردم است . اینجا هوا تاریک است پس کی می ایی ؟

من سر کوچه با یک جعبه شکلات ایستاده ام به خاطر تولد شما کی می آیی ؟ پدر بزرگ منتظر آندن شماست .....

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت12:34توسط دریا | |




اعضای خوب کلاس نقاشی روز چهار شنبه همراه مربی مهربانشان به یک اردوی نیم  روزی رفتند  پارک ملت هم شلوغ بود هم با وجود گل ها و درختان سر سبز پر بود از لحظه هایی که توسط مربی عکاسی و اعضا شکار شد . شکار لحظه های قشنگ . بعضی از اعضا چند سال است که عضو کلاس هستند و ربه هایی را هم در مسابقات کشوری کسب نموده اند. از عکس ها و تعریفشان بر مکی آید که حسابی به انها خوش گذشته است . جای شما خالی !البته بعضی وقتها این عکاسان هستند که خودشان با دوربین غافلگیر می شوند . 





+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت15:39توسط دریا | |


+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت13:57توسط دریا | |


همه جا شور و شیرینی است همه خوشحال بودند واینجا یک تکه کوچک در کانون مهربانی همه دور هم جمع شدیم و برای فرج امام زمان (عج) دعا کردیم .

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت9:33توسط دریا | |